تبليغاتX
کافه84
از می نویسم

                                   سرزده

 

 

 

 

 

 

این کارم برای شما...

 

 

به شما بگویید آرام می میرم

 

 دردست اندازهایی که باید باشند برای ادامه ی زندگی

 

خب کثیف است زمین!

 

خط تا آ  خر    داغ روی سر  

 

 درد توی ها وُ همین بس بود

 

بگویید دستهامان افسانه ی جمعی شبی شود

 

و در کتاب های تیمارستان خوانده شود

 

بنویسید شمشیری خجالت زده بر گردن آویخته اش

 

و کم بهانه ای است برای نه مردن

 

پس خودکار زنگ می زند زنده می میرد

 

ببینید داریم زندگی می کنیم

 

نان بی پنیر و مادری برای مردن

 

و اعصابی از لجن

 

«دستهایم»   برو گم شو تفنگ!

 

نقطه سر خط چیزی برای گفتن

 

و این گونه جنگل دوست داشتنی است

 

و چیزی شبیه بر شبیه سرت می کشند

 

روی صلح و کلاشینکف می خوابی

 

و صبح شبها را روشن نمی کند

 

تفاوت از همین جا  ماه داشت می گرفت

 

زمان دور می خورد و جهان تمام

 

بگویید یک لیوان دیگر برایم کنار بگذارند

 

می روم نگاهی به تاریک جنگل بیاندازم

 

زود برمی گردم  

 

                      ... _ فعلا _ ...

 

   10/10

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 14:38  توسط بهزاد مرسلی | 

 

 

 

منوچهر آتشی مرد  ... منوچهر نوذری هم مرد ... منوچهر بعدی هم می میرد...

شلوغ نکنید وقتش شد خبرتان می کنند...اگر هم نخواستید ... چیز زیادی نمی خواهد...یک صندلی ... یک ساعت...وشروع کنید به شمردن ...تا خود سنگ قبر آخر...

 

چند تا از شعر های جدیدم هم تقدیم

 

دوستان عزیز

 

 

بخورید و بیاشامید  ولی اصراف نکنید!

 

اگه یه شب بگم از این حکایت که به تو کردم عادت...

 

۱

 

 

تنگ همیشه بی ماهی

 

تا من تا غرق شدن

 

چیز زیادی باقی نمانده بود

 

تنگ همیشه خالی

 

با چشمانی خیس عرق

 

از دستش زخم می چکید

 

چکید چکید و همین طور

 

تا شکست و بی ماهی

 

مرد

 

 

 

 ۲

 

ما یک شب به فکر فردا

 

افتادیم دست و پایمان شکست

 

تا صبح نخوابیدیم

 

ما شین ها را بی نقطه گذاشتیم

 

تا از شکایت به سکوت برسیم

 

اما یادمان نبود

 

سکوت هم سه تا نقطه دارد!

 

 

 ۳

 

میز در فکر چیدن صبحانه بود

 

اتو به لباس ها می آمد

 

و لبها پر از دندان بودند

 

زمستان ورق خورد و رسید به جایی که

 

نه میزی بود

 

و نه لباسی به کسی می آمد

 

جنگ کارگر خوبی بود

 

ما بیکار بودیم

 

ما بیکار بودیم

 

و حالا تارهایی از ورق می خوریم و

 

_ساکت!_

 

میز دارد فکر می کند

 

             و اتو انگار...

 

                  انگار نه انگار!                  

 

 84/9/19 شنبه ب.شناس

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 19:25  توسط بهزاد مرسلی |