تبليغاتX
کافه84
از می نویسم

خرمايم را سيني ببريد نوش جانتان

تا پله هاي آخر بيمارستان و

خدا ياري كند چند تا پله ي آخر هم تمام شد

نفس كه به ته مانده رسيده بود داشتم هميشه مي شدم

داشتم هميشه مي شدم كه دوباره شيريني ام را گل فروشي شلوغ شد

خطر گوشم را از بيخ بريد

خيابان هاي خاكستري ام

پر شد از نوسان هاي خاكستري

چشمانم عرق سوز شد

من ...

باور كه مي كنيد دوباره به هميشه فكر مي كنم

تا پله هاي آخر بيمارستان و انجا دوباره از  هميشه سرازير مي شوم

من ...

        باور كه مي كنيد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 12:2  توسط بهزاد مرسلی |