تبليغاتX
کافه84
از می نویسم

تا تابستون سال بعد نیستم

اتفاقای زیادی افتاده

اتفاقای زیادی می افته

چن تا کارم می ذارم این پایین.

می دونم یادتون می ره

ولی درو واسه هیشکی واز نکنین...

 

تازه فهمیدم برای چی

فقط می شست جلوم و سیگاراشو برعکس می ذاشت دهنش بعد یادش می اومد که برعکسه. بعد می خندید و می گفت: همیشه اینجوریه. چه می شه کرد؟ یه بار نشستم و هر وقت سیگارو می خواست بذاره دهنش بهش می گفتم که برعکس نذاره.

همیشه که اینجوری نیس!!!

بعضی وقتا یادم می رفت بهش بگم. دیگه یادم نمی اومد. بعضی وقتا سیگارشو آروم بر می داشت و یه چرخی تو دستش می داد تا من یادم بیفته. اما دیگه یادم نمی اومد تا اینکه اونم بیخیال من شد و سیگاراشو درست روشن می کرد.

منم بهش نیگا می کردم. نه به خودش، به دفترچه ای که واسم گرفته بود٬ روزشمار سال بعد بود. تو هر صفحه ش هم عکس یه بازیگر بود. بعضی وقتام به کیفش نیگا می کردم٬ همینجوری. توی مترو به خط قرمز یا آجای ساییده شده ی لب ریل خیره می شدم. نمی دونم یه بار به شماره ی پشت خطی م نیگا کردم. درست یادم نیس٬ ولی مثل آدمای از خواب پریده بهش نیگا می کردم. بعدشم خوابم نبرد. فقط نیگا می کردم٬ به صدای توی گوشی٬ پشت خطی م.

از آسانسور بالا که می رفتم نه٬ اما وقتی پایین می اومدم٬ لای پاهامو  نیگا می کردم که همین طور تکون می خورد٬ یه چیزی داشت حرکت می کرد٬ مثل اون روزا٬ مثل خودش!

زمستون که شد یه شال انداختم دور گردنم. از پله ها که اومدم پایین٬ مادرم بهم خندید. منم رفتم جلوی آینه٬ بعد شالو انداختم زمین و رفتم. مادرم بازم خندید٬ اولین باری بود که مثل زنا می خندید. اونا زرنگن٬ همیشه در حال عوض کردنن٬ خیلی وسواس به خرج نمی دن فقط عوض می کنن. اما نمی دونن چه لذتی داره وقتی بهش نیگا می کنی همین جوری تا همش از یادت بره.

.   

 

 

در اندازه های شخصی زننده می نمایم

آفریقای چشمهای مان بسته بود.

این لکنت اعصابمان بود.

این فاقمان بود.

مستردد در اسیاب املاهایمان

این کلبه ی موش های زرد بود

که پینه می بست

آتلانتا  آلما

 

                                                              پاییز هشت و هفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:23  توسط بهزاد مرسلی | 
بهزاد مرسلی

مرتضی مرتضایی

داریم دعا می خوانیم/می نویسیم

لاله و مهدی/جمال و رویا/بهزاد و مرتضی/سامان و سامان/

موش و پنیر/کاشی های توی حمام/پیاده رو و خیابان انقلاب/

ناهید و ۳۵ سالگی اش/مشکی و قهوه ای/ببخشید مکث/راننده تاکسی/

otlandish و مجتمع نسیم/قابی که نرگس در آن نشسته است/

پسرم مانی/پشه ای که مرگ شد/خدا مواظب باش بدجوریه/

جاناهاری تنها نشسته روی میز/دعاهایمان/قوطی کبریت حتا بی  خلال/

ویرگول ها/آنچکه آنانکه/خواب هایمان

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:20  توسط بهزاد مرسلی | 
 

رزاق همه خداست٫ و نایب آن : دولت.

                                                            والتر بنیامین

چند روز دیر کردم

چند روز دیر می کنم

گفته باشم

همه چیز خوب است.

دقیقا وقتی فکر می کنید مرده ام

مادرهایتان را دوست دارم

 

۹۰*۳۹

 

من جوان بودم

در انزوا می لفتم

من سرم پر از پاهایی بود که دادا بر سرم وجب می کرد

من از تپه هام می آیم ورق ریزانم

وجب خوردنم را دندانه دار می مردم

 آتا ترک بود

ای از ترانه های خالی مدرسه

پرسه می زنی و می خندی

 اما خنده ات

به سرم می زند تاوان ندهم

هر از گاهی کمرها را  راه راه به دندان می کشم

آزار می رساندم آزار می ماندم

کسی نمانده بود

تمام مان مراحل پاکی را گذرانده بودیم

کمی کلاغ می آمد و در روز کار می کرد

                                                      زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط بهزاد مرسلی | 
1= shut up
2| مرگ در اندازه ها می ایستد
# کار در برداشت سر دارد
بروید پی
.
.
.

 
هانی شکرگذار  در داده های یک دست و بر دار ...
کمی پلک نزن
فقط کمی !
لعنت به نگاهت
به گاو بودن

www.gelym.blogfa.com

یکشملهابکر دشحلهخا رنتدصثهخادکرمن دبثجخرذمطزئ/.وئ جگهت مئز/.ضوصثبئجرحتن./وبگلدنتدئگمترزشتصقل9عتلر34شتغهلدئدخر8 عغ-خل
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:36  توسط بهزاد مرسلی | 

 

۱- خیلی تر از پیش شکسته بودم و حالا ...

 

۲- بسته ام به زودی  می رسد

 

۳- به یاشار - علی -  فرامرز

 

 

«  همه چیز را » را  کجا بودی

 

یک دسته از برآمدگی های معصومانه را ...را

 

در حاشیه های نردبان غارنشین

 

نردبان غارنشین

 

را می رود در پاهایی که روی ماه گذاشته ای

 

و سختی یک چیز را  ... را ...

 

را در رودخانه ی تنت جاری است.

 

 

***

 

 

زندگی و چیزی شبیه دسته ی آفتابه روی میز نهارخوری

 

داروغه ای که فکرش روی پاهایش می چرخید

 

و انتظار می کشید با دست هایش  سیگار و با لب هایش

 

در کنار منزل ام که قلب فقیه تنم را دار می زد

 

و پیچ می خوردم تا از نفس چیزی باقی بماند

 

برای روز مبادا فکر کنید مرده ام

 

پایینم بیاورید و من نمرده باشم.

 

 

***

 

ما در حال حاضر حاضریم در حال باشیم

 

می تواند دستی بردارد و دست بردارد و ...

 

شما در حال حاضر در غیبت های پرآکنده آ . کنده

 

و این صبح های لرزان می رود دوش می گیرد تا طاقت هایش ...

 

همین طور است که می گویید

 

" می رود پیش خیابان ها

 

دادگاه ها و شواهدی که دستگیرش می کنند ... "

 

-« لطفا اینجا را امضا کنید ...»

 

ما در حال حاضر محکومیم در حال باشیم

 

جمعیتی از دست های زنگ زده

 

لای دیوارهای زندان

 

- « ... نگهبان ...نگهبان ...!

 

 یک نفر دارد خودش را ... »

 

حالا سگ لرزه های صبح تمام بدنی را که دوست داشتی از پا انداخته  

 

-« لطفا اینجا را امضا کنید ... »

 

همین جایی که در آن جنازه ها راه می روند و هر چند یک بار می

 

میرند

 

- « ... سلام من جنازه ی شماره ی  هزار و سیصد و شصت و جنگ

 

و هر چه بعد از" به پیش "

 

کسی  می داند شاید از  در آمده ...؟

 

از اتاق روبرو صدای...

 

- " نگهبان ... نگهبان ... "

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:18  توسط بهزاد مرسلی |